chobanballasii(چوبان بللسی)
بخند به روی دنیا / دنیا به روت بخنده!
نویسندگان
نظر سنجی
سلام عزیزان شما دوس دارین تو بلاگم چه مطالبی بذارم؟






لینک دوستان
 

آیا میدانید: مورچه ها هم شمردن بلدند و قدم هایشان را برای مسیر یابی میشمارند.

آیا میدانید: بیشترین میزان تولد در جهان برای ماه آگوست است؟

آیا میدانید: اکثر ماتیک ها حاوی پولک ماهی است؟

آیا میدانید: خرس ۴۲ دندان دارد؟

آیا می دانید انسانها به طور متوسط در روز 15 هزاربار پلك می زنند؟

آیا می دانید حدود13 درصد مردم چپ دست هستند؟

آیا می دانید از دست دادن تنها یك أرصد آب بدن موجب تشنگی میشود؟

آیا می دانید هر انسان می تواند یك دقیقه نفس خود را حبس كند؟







[ سه شنبه 8 شهریور 1390 ] [ 03:10 بعد از ظهر ] [ marvin ]

باز باران بی ترانه
   گریه هایم عاشقانه
      می خورد بر سقف قلبم
         یاد ایام تو داشتن
            می زند سیلی به صورت
                باورت شاید نباشد
                    مرده است قلبم ز دستت
                        فكر آنكه با تو بودم
                            با تو بودم شاد بودم
                                توی دشت آن نگاهت
                                      گم شدن در خاطراتت







[ سه شنبه 8 شهریور 1390 ] [ 03:10 بعد از ظهر ] [ marvin ]
 

ترم اول (ترم جو گیریدگی):
الو سلام مامانی. منم هوشنگ.
وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.
وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن
و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده؛ تنم مور مور میشه...
راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.
دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!
لامصب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!
پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!

• ترم دوم (ترم عاشق شدگی):
آه ای مریم. ای عشق من. همه زندگی من.
می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.
می خواهمت با تمام وجود عزیزم.
همه پول و سرمایه من متعلق به توست.
بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام باهات ازدواج کنم ...
امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم...

• ترم سوم (ترم افسردگی):
الو مامان سلام.
مریم منو ول کرد و گذاشت رفت!
مامان جون افسرده شدم آخه اولین عشقم بود حالا هم دارم میمیرم از غصه.
ای خدا بیا منو بکش و راحتم کن.
مامان من این زندگی رو نمی خوام ...
دیگه خسته شدم از دنیای وانفسا

• ترم چهارم (ترم زرنگ شدگی):
الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟
منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟
دلم تنگ شده واست. گنجشک کوچولوی من. بیا ببینمت قربونت برم ...
مهشید جون من پشت خطی دارم. مامانمه. بعداً بهت زنگ میزنم ...

الو به به سلام چطوری ندا جون؟
آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم!
پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟
به خدا منم دلم یه ذره شده واست.
باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو...

• ترم پنجم (ترم مشروطه گی):
الو سلام استاد!
قربون بچه ات! دارم مشروط میشم، 2 نمره بهم بده.
به خدا دیشب بابابم سکته کرد، مرد.
مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه.
منم ضربه روحی خوردم شدید، دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ...
اگه این مورد مشروط پشروطه ما اوکی بشه قول میدم جبران کنم ...

• ترم ششم (ترم ولخرجیدگی) :
الو مامان من خونه می خوام!
راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.
دوباره بفرست. خرج پروژه ام شد!!!

• ترم هفتم (ترم پاتوقیده گی):
خودتون دیگه سیر تا پیازشو حدس بزنین دیگه ...

• ترم هشتم (ترم فارغ التحصیلگی):
الو سلام خانم.
واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.
فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا ...
ای وای بر من؛ کی میره اینهمه راهــــو ...







[ سه شنبه 8 شهریور 1390 ] [ 03:09 بعد از ظهر ] [ marvin ]

1- جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است
2- تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای ۱۵ برای تقلب به زندان فرستاده می شوند
3- مشاهده فیلم های کاراته ای تا سال ۷۹ در عراق ممنوع بود
4- در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود
 5- در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است

بقیه در ادامه مطلب....................


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 6 مرداد 1390 ] [ 11:19 قبل از ظهر ] [ marvin ]
1- می دونید سریعترین راه به چنگ آوردن قلب یک مرد چیه ؟ پاره کردن سینه اش با یک کارد آشپزخانه

2- می دونید مردها مثل مخلوط کن هستند..... برای اینکه تو هر خانه از اون هستش ولی نمی دونین به چه دردی می خوره

3- مردها مثل آگهی بازرگانی هستند..... یک کلمه از چیزهایی را که میگن نمیشه باور کرد

4- مردها مثل کامپیوتر هستند..... کاربری شون سخته هرگز حافظه قوی ندارند


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 30 تیر 1390 ] [ 02:44 بعد از ظهر ] [ marvin ]
1:خواستگار رو بچسبید که شاید تنها شتر بخت شما باشه.

۲:ناز و لفت و لیس رو بذارید کنار.

۳:در معرض دید باشید، گذشت اون زمان که میگفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم که از آفتاب و از سایه می رنجم.

۴:سن ازدواج رو بیارین پایین، همون ?? یا ?? خوبه. بالاتر که برین همچین بگی نگی از دهن می افتین.

۵:تموم دوست پسراتونو تهدید به ازدواج کنید، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بکشید.

۶:دعای باز شدن بخت رو دور گردنتون آویزون کنید، یه وقت کتابشو دور گردنتون آویزون نکنید که گردن لطیفتون کج می شه.

۷:پسر های فامیل بهترین و در دسترس ترین طعمه ها هستند، رو هوا بقاپیدشون.

۸:رو شکل و شمایل ظاهری پسرها زیاد حساسیت به خرج ندید، پسرهای خوشگل، هستن دچار مشکل…!!

۹:توی اجتماع بر بخورید، با مردم قاطی شید، با ننه صغرا و بی بی عذرا نشست و برخاست کنید، همینا هستن که شادوماد می سازن واستون.

۱۰:یه کم به خودتون برسید، منظورم آرایش و برداشتن زیر ابرو و ریمل و پودر و سایه و کرم شب و روز و ماسک خیار و فر مژه و خط لب و خط چشم و… نیست. حداقل قیافه یه آدم رو داشته باشید.

۱۱:در پوشش دقت کنید، لباس چسب و کوتاه فقط آدمای بوالهوس رو دورتون جمع می کنه، یه پوشش سنگین و اندکی رنگین با حفظ معیارهای دوماد پسند بهترینه.

۱۲:مهمون که میاد قایم نشید، چای ببرید، پذیرایی کنید، خلاصه یه چشمه بیاین که بعله ما هم هستیم.

۱۳:سعی کنین از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره که مامانه بتونه جلوی در و همسایه قر و قمیش بیاد که دخترم قربونش برم اینجوریه و اونجوریه…

۱۴:کتا مامانه و باباهه می گن دخترمون دیگه وقته عروسیشه مثل لبوی نپخته سرخ نشین و در برید، در حرکات و سکناتتون این نظر رو تایید کنید و دنبالشو بگیرید.

۱۵:بالاخره اگه خدای نکرده می خواین جزو اون یک میلیون و هفت صد هزار دختر بی شوهر نباشید هر چی دارید، رو کنید، منظورم اعضا و جوارحتون نیست منظورم کمالات و هنر مندیاتتونه.

۱۶:و اینو بگم که از هیچ دوره زندگیتون به اندازه وقتی که با نامزد محبوبتون زیر سایه درخت توی یه پارک خلوت دارید معاشقه می کنید لذت نخواهید برد، حالا به بعدنش کارندارم.

۱۷:اگه کسیرو دوسش دارین برین خواستگاریش ( نکته:این کار ریسکش خیلی بالاس اگه شازده بگه نه سوجه خنده ?سال فامیلاتون ردیفه )

۱۸:حداقل یه ??? داشته باشین که طرف به خاطر ماشین هم که شده بیاد ?تا بشین بده ? ماه ? تا بشین.

۱۹:اون یارو که با اسب سفید میادوبی خیال شین.

۲۰:و آخرین توصیه اینکه عوض اینکه توی جریانات عشقی خیابونی و زودگذر غرق بشید و مثل کبک سرتونو زیر برف کنید یه خورده به فکر زندگی آینده تون بشید و اینقدر از این دست به اون دست نرید چون کثیف می شید، می پکید.




[ پنجشنبه 30 تیر 1390 ] [ 02:39 بعد از ظهر ] [ marvin ]
عکس ها تو ادامه مطلبه
ادامه مطلب

[ شنبه 11 تیر 1390 ] [ 06:28 بعد از ظهر ] [ marvin ]

غضنفر داشت آب جوش میریخته توی باغچه!
بهش میگن: چرا آب جوش میریزی تو باغچه؟؟
میگه: آخه چای كاشتم

.

.

.

غضنفر کارخونه سوسیس کالباس میزنه ، رو بسته بندی محصولاتش مینویسه : تهیه شده از گاو تازه

.

.

.

غضنفر منچ بازی میكنه ، مار نیشش میزنه !!!

.

.

.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

[ شنبه 11 تیر 1390 ] [ 06:21 بعد از ظهر ] [ marvin ]

پسری عاشق دختری شد و به خواستگاریش رفت . پدر دختر گفت : اگر می خواهی دخترم را به تو بدهم باید به سربازی بروی و بعد با او ازدواج کنی! پس پسر قصد سربازی رفتن کرد! خانواده اش او را از این کار نهی کردند و گفتند که بگذار درست تمام شود بعد ! اما پسر نپذیرفت و گفت : تحمل سختی ها را به خاطر عشقم تحمل می کنم ! و سپس به خدمت رفت . اما خدمت به وی به سختی می گذشت و رزمهای شبانه و آموزشهای سخت نظامی روزانه و نگهبانی های فراوان و غذای اندک امان وی را برید. روزی به مادر نامه نوشت که ای مادر ! به خانه آن دختر برو و بگو من غلط کردم ! یا از خیر پایان خدمت من بگذرید و یا دختر شما را نخواستم ! مادر برای وی نوشت : ای پسر ! حال که یک غلطی کردی تمامش کن چون این یکی که پرید لااقل برای دفعه بعد از نو شروع نکنی !




[ شنبه 11 تیر 1390 ] [ 04:24 بعد از ظهر ] [ marvin ]

قانون طلایی اول: باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه کمک کند، خوب آشپزی کند، گردگیری کند....
قانون طلایی دوم: باید زنی داشته باشید که سرگرمتان کند، شما را بخنداند، باعث فراموشی غصه شود...
قانون طلایی سوم: باید زنی داشته باشید که بتوانید به او اطمینان کنید و مطمئن باشید هیچوقت به شما دروغ نمیگوید...
قانون طلایی چهارم: باید زنی داشته باشید که در کنارش به آرامش برسید و از بودن با او لذت ببرید...
قانون طلایی پنجم: خیلی خیلی مهم است که این چهار زن از وجود یکدیگر بیخبر باشند!




[ شنبه 11 تیر 1390 ] [ 04:23 بعد از ظهر ] [ marvin ]

می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار"چهلچراغ" شده اند و بعضی ها طرفدار"صرفه جویی در مصرف برق"!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

* دوست دختر: چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)

* معشوق: لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)

* همسر موقت: لامپ کم مصرف!

* همسر دائم: همان چراغ خانه. به هرحال اگر ما مَثَل"دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست" را بنا به مصالحی در مطلب چند پست قبل، تغییر دادیم، دیگر قصد تخریب همه مثل ها و متل ها را که نداریم!

* همسر مطلقه: لامپ سوخته!

* همسر ایده آل: چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)




[ شنبه 11 تیر 1390 ] [ 04:22 بعد از ظهر ] [ marvin ]

از پدری پرسیدند آیا درست است که میگویند "زمانی فرا خواهد رسید که پسر ها بزرگتر از پدرشان خواهند شد؟" گفت:" اتفاقا این موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول داشته است. البته کاری به استعداد و نبوغشان ندارم منظور من سن و سال آنهاست!" پرسیدند:" به چه دلیل؟" گفت:"به این دلیل که برایتان شرح خواهم داد: وقتی 30 ساله بودم فرزندمان متولد شد. یعنی 30 برابر او سن داشتم.. وقتی 2 ساله شد من 32 سال داشتم . یعنی 16 برابر او سن داشتم. وقتی 3 ساله شد من 33 سال داشتم. یعنی 11 برابر او سن داشتم. وقتی 5 ساله شد من 35 سال داشتم. یعنی 7 برابر او سن داشتم. وقتی 10 ساله شد من 40 سال داشتم. یعنی 4 برابر او سن داشتم. وقتی 15 ساله شد من 45 سال داشتم. یعنی 3 برابر او سن داشتم. وقتی 30 ساله شد من 60 سال داشتم. یعنی فقط 2 برابر او سن داشتم. میترسم اگر به منوال پیش برود به زودی از من جلو بزند و او بشود پدر من و من بشوم پسر او!!!"




[ شنبه 11 تیر 1390 ] [ 04:20 بعد از ظهر ] [ marvin ]

چه جالب . بعد چی شد؟

ترجمه : هنوز داری حرف می زنی؟ بس کن دیگه !

این بار دیگه چیکار کردم؟

ترجمه: این بار چطوری مچم رو گرفتی؟

عزیزم خسته ای . بیا یه کم استراحت کن.

ترجمه: صدای جارو برقی نمی ذاره پلی استیشن بازی کنم. خاموش کن.

یااااادم رفت.

ترجمه: کد پستی سی و چهار رقمی خاله اولین دوست دخترم رو هنوز یادمه اما روز تولد تو رو یادم رفته.

از صبح تا شب دارم جون می کنم بخاطر تو و این بچه.

ترجمه: امروز از محل کار مرخصی گرفتم با رفقا رفتیم کنار رودخونه کباب خوردیم.

عزیزم راهو بلدم.

ترجمه: می تونم راهو پیدا کنم به شرطی که بفهمم تو کدوم کشوریم.

نتونستم پیداش کنم.

ترجمه: شئی مورد نظر بیش از یه متر با من فاصله داشت. حوصله نداشتم پاشم.

برای تمام کارهام یه دلیل منطقی دارم.

ترجمه: یه کم فرصت بده یه خالی بندی جور کنم




[ شنبه 11 تیر 1390 ] [ 04:19 بعد از ظهر ] [ marvin ]
1.     میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه

2.     از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمیکنید

3.     مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است

4.     مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمیکنه

5.     در موقع استرس هیچوقت ناخنهای خود را نمیجوید

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

[ شنبه 11 تیر 1390 ] [ 04:15 بعد از ظهر ] [ marvin ]

یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش میکنه و راه میافته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. میگه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟  

 

حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیشه که آوردم خدمتتون




[ شنبه 11 تیر 1390 ] [ 04:11 بعد از ظهر ] [ marvin ]

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ


قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا وبلاگ اسکین قالب بلاگ اسکای قالب وبلاگ وبلاگ نویسان قالب وبلاگ دیکشنری آنلاین ایجاد فرم تماس ایجاد گالری عکس نمایش اوقات شرعی تقویم جلالی رتبه سنج گوگل مترجم سایت نمایشگر آی پی گوگل ساخت کد صوتی آنلاین آمارگیر فونت های زیباساز تغییر شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بینی هندی طالع بینی ازدواج بازی آنلاین